رضا قلى خان ( هدايت )

78

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

آب بارانست * بهشت روى زمين خواجهء سر ياران است آب برين به سكون باى اول و فتح دويم كنارهء رود كه زيرش خالى باشد و هردم پارهء از آن بيرون بريزد آب بسته بكسر ثالث شيشه و يخ و تكرك و ساغر بلورين آب تاختن به سكون با پيشاب كردن رودكى كفته شعر ز قلب آن‌چنان سوى دشمن بتاخت * كه از هول او شير نر آب تاخت آب تبرستان كويند چشمه‌ايست بر كوهى كه چون بانك بر آن زنند بايستد و باز روان مىكردد آب تبريه كويند چشمه‌ايست كه هفت سال روان و هفت سال خشك باشد صاحب فرهنك جهانكيرى نوشته بخاطر مىرسد كه آب تبرستان و تبريه هر دو يكى بوده باشد رشيدى در فرهنك خود كفته كه او سهو كرده چه تبريه قصبه‌ايست از ارون و تبرستان غير آنست و طبريّه و طبرستان هر دو معربند و تبرستان با تاى مثناه است و تحقيق معنى آن خواهد آمد آبتين به وزن خواب‌بين بتقديم با بر تا كويند نام پدر فريدون فرخ بوده در فرهنك جهانكيرى با ياى مكسور و تاى فوقانى و باى معروف آورده و رشيدى به سكون با و كسر تا نوشته و صاحب برهان بكسر ثالث و رابع به وزن عابدين دانسته و كفته به سكون ثالث و بتقديم رابع بر ثالث نيز ديده شده على اىّ حال نسبش بجمشيد جم مىپيوندد اما پسر زادهء جمشيد نخواهد بود حمد اللّه مستوفى در تاريخ كزيده خود نوشته كه فيما بين فريدون و جمشيد هفت پشت فاصله بوده است و نام هريك از آنها برنكهاى كاوان بوده و ابو ريحان احمد برونى خوارزمى صاحب آثار الباقيه كه از معارف فضلا بوده كتابش الآن در نزد فقير حاضر است و بر صحّت قول صاحب كزيده برهان شده چه نام و رنك آنها را هم نوشته مثل كاو زرد و كاو سياه كاو ديزه بهر صورت بعضى كويند اتين در پارسى زند بمعنى پيدا شده است ازاين‌قرار معنى پيدا شده از آب خواهد بود چنان كه كفته‌اند خراتين يعنى كرم پيدا شده از خرّه يعنى كل و لژن و خراطين معرب آنست و در فرهنك دساتير كه ترجمهء فرزانكان پارسى است و با همهء او را از هندوستان بايران آورده‌اند و اينك حاضر است نوشته آتبين بر وزن كاتبين نام پدر فريدون و بمعنى كامل النفس و نيكوكار است خاقانى شيروانى كفته شعر خاصه سيمرغ كيست جز پدر روستم * قاتل ضحاك كيست جز پسر آبتين انورى كفته شعر مذكور به فرزند تاج‌بخش * آنجا بفريدون شد آبتين مشهور به فرزند تاجدار * اينجا بملك شه طغان تكين حكيم سنائى غزنوى كفته شعر دشت عرب را پسر ذو يزن * خاك عجم را پسر آبتين آب جامه به سكون با جام آبخورى حكيم سنائى كفته شعر زمزم لطف آبجامهء اوست * كعبهء اهل فضل خامه اوست آبچرا غذا و خوراك اندك باشد كه پيش از طعام‌ها بخورند تا توانند آب خورد چه آب بناهار يعنى در كرسنكى و خالى بودن معده زيان دارد چنان كه آنان كه بناشتا غليان كشند چيزى بيشتر خورند و آن را ناهار غليان كويند و آنان كه شب مهمان كنند در اواخر شب‌نشينى از فواكه و تنقّلات چيزى خورند و آن را شب‌چرا و شبچره و خوردن و چريدن كاوان و كوسفندان را بشب تير شب‌چره كويند ناصر خسرو كفته شعر كرك آمد است كرسنه و دشت پربره * افتاده در رمه رمه رفته بشب‌چره آبچين جامهء كه تن مرده را پس از شستن بدان خشك كنند فردوسى كفته شعر به پيمان كه چيزى نخواهى ز من * ندارم بمرك آبچين و كفن سامانى كفته قطيفهء كه پس از حمام تن بدان خشكانند خصوصيت بمرده ندارد صاحب جهانكيرى از خصوصيّت مقام اين توهّم كرده است آبخواره سبوى و ظروف سفالينه آبخورى را كويند شاه قاسم الانوار تبريزى كفته شعر همه آبخواره بينى كه ز ما كنند مستى * اكر آبخواره سازند زخاك ما سبوئى آبخو و آبخوست در جهانكيرى كفته آبخو خشكى ميان دريا يعنى جزيره را كويند و آبخست بىواو خربزه و هندوانه و خيارى كه اندرون آن ترش شده باشد آپذرف كويند همانا در خربزه و جزيره تصحيفى رو داده رشيدى كفته آبخوست جزيرهء كه آب آن را خواسته يعنى كوفته و هموار كرده باشد و نرم كرديده عنصرى كويد ع تا بيك آبخوست‌شان افكند عمعق بخارائى كفته شعر كويى كه هست مردم چشمم چو آبخو * يا همچو ماهى است كه